شعار همیشگی ما؛
۞ چراغ امید روشن است ۞
Saturday, 13 July , 2024
امروز : شنبه, ۲۳ تیر , ۱۴۰۳
شناسه خبر : 3764
  پرینتخانه » سیاسی تاریخ انتشار : 10 اسفند 1400 - 20:11 | 282 بازدید | ارسال توسط :

توطئه نهم اسفند به روایت منوچهر ریاحی

روایتی را که در سطور بعد میخوانید گزارشی از حضور و مشاهدات و گفت و گوی منوچهر ریاحی در دیدار هفتگی شاه با اعضای خانواده خود به روز شنبه ۹ اسفند ۱۳۳۱ است. دیدار هفتگی شاه با اعضای خانواده معمولا روزهای جمعه انجام میشده است، اما در آن هفته که شاه نقشه قتل دکتر مصدق […]

توطئه نهم اسفند به روایت منوچهر ریاحی

روایتی را که در سطور بعد میخوانید گزارشی از حضور و مشاهدات و گفت و گوی منوچهر ریاحی در دیدار هفتگی شاه با اعضای خانواده خود به روز شنبه ۹ اسفند ۱۳۳۱ است.
دیدار هفتگی شاه با اعضای خانواده معمولا روزهای جمعه انجام میشده است، اما در آن هفته که شاه نقشه قتل دکتر مصدق را در سر می پرورانده، دیدار خانوادگی را به روز شنبه ۹ اسفند موکول کرده بود .
در دیدار و گفت و گوی همین روز بود که شاه چند بار به منوچهر ریاحی گفت:
” امروز بهترین روز زندگی من است “!

به قراری که بعدها فاش شد در این موقع، بین دولت و دربار توافق بسیار محرمانه ای به عمل آمده بود تا شاه و ملکه شنبه ۹ اسفند ۱۳۳۱ پایتخت را با استفاده از تاریکی شب با اتومبیل از طریق همدان و کرمانشاه ترک کنند و از کشور خارج شوند. به منظور اختفای هرچه بیشتر موضوع، حتى از افراد خاندان سلطنت و گمراه کردن آنان از لحاظ رخنه احتمالی خبر، استثنائا پذیرایی ناهار جمعه شاه و ملکه، به همان روز حرکتشان یعنی شنبه نهم اسفند موکول گردید. آن روز من و همسرم توجه کردیم که تعداد بیشتری از شاهدخت ها و شاهپورها در محضر ملوکانه حضور داشته و معظم له از همیشه بشاش تر و بانشاط تر است. و بعد از ناهار، طبق معمول به دور میز پوکر گرد آمدیم و من هم بی خبر از این که میزبانان تاجدارمان در نظر دارند تا چند ساعت دیگر میهمن را مخفیانه ترک گویند، آن ساعت های سرنوشت ساز را دور میز قمار می گذراندم، به رجزخوانی های شاه گوش میدادم، توپ می زدم و توپ می خوردم و به مصداق «دنیا را آب برد و حسنی را خواب»، در بی خیالی به سر می بردم.
حوالی ساعت سه بعدازظهر، یکی از پیشخدمتها به گونه بی سابقه ای در گوشم نجوا کرد که آقای وزیر دربار می خواهند درباره موضوع مهمی با شما صحبت کنند. با کسب اجازه میز بازی را ترک کردم و در حالی که قلبم به تپش افتاده بود، صدای باجناقم ابوالقاسم امینی را از آن سوی خط شنیدم که اظهار داشت: «چه نشسته ای که شاه و ملکه تا دو ساعت دیگر تهران را به قصد خروج از کشور ترک خواهند کرد و چون وقایعی در شرف تکوین است که احتمال دارد منتج به هجوم مردم به کاخ گردد، بهتر است هرچه زودتر دست زنت را گرفته و پیش فرزندانت به خانه برگردی. سحرگاه امروز، کامیون حامل چمدان های شاه و ملکه، تهران را ترک کرده و در راه خروج از کشور از مرز خانقین، هم اکنون به همدان رسیده است. این جوان به منظور تأمین سلامت خود، موضوع این مسافرت را حتی از برادران و خواهرانش نیز مکتوم داشته و چه بسا فرار پنهانی آنها، جان سایر افراد خاندان سلطنت و دوستانش را به مخاطره اندازد». امینی در پایان تأکید کرد از جریان مزبور در آن محفل صحبتی نکنم موضوع خانوادگی و کسالت بچه ها را بهانه رفتن به منزل قرار دهم.
مستحضر به همکاری نزدیک ابوالقاسم خان با دولت دکتر مصدق و جبهه ملی و مطمئن از صداقت او در اعلام خطر مزبور، سر میز بازی برگشتم. از شکیبایی و خونسردی شاه که در چنان موقعیت خطیری بدون کوچکترین التهاب یا ناراحتی به بازی مشغول بود و حتی بیش از معمول شاد و خرم به نظر می رسید در شگفت بودم. کم کم تمرکز فکرم را در بازی به کلی از دست داده و درصدد کسب اجازه مرخصی به عنوان کسالت بچه ها بودم که شاه برخلاف معمول، در آن ساعت روز و با توجه به حالت برافروخته و غیرطبیعی من دستور داد که برای ریاحی ویسکی دوبل بیار. عرض کردم چنانچه به اختیار خود بودم، سفارش لیوان بزرگی آب یخ میدادم، شاه بلافاصله کلامم را قطع کرده گفت: «تو نمیفهمی. امروز بهترین روز زندگی من است و تو باید به سلامتی من ویسکی جانانه ای بنوشی»
بی خبر از ساخت و پاخت های پشت پرده توطئه های موافق و مخالف و نگران حوادثی که ممکن بود در ساعت های آینده رخ داده و ورق جدیدی در تاریخ کشور باز کند، نمی دانستم که موضوع «امروز بهترین روز زندگی من است» شاه را چگونه توجیه کنم. آیا او به حقیقت در صدد ترک کشور آن هم به شکل مخفیانه و در پناه تاریکی شب بود؟ و اگر چنین مسئله مهمی واقعیت داشت، چرا شاه نمی خواست مردم را از قصد خود آگاه کند و از چه واهمه داشت؟ آیا او از پشت سر گذاردن میهن احساس خوشبختی میکرد؟ موضوعی که با هیچ عقل سالم و منطقی پذیرفتنی نبود. منظور ابوالقاسم خان از هجوم مردم به کاخ چه بود؟ آیا کودتایی بر ضد شاه یا طرد دکتر مصدق در شرف تکوین بود. آیا توده ای ها علیه جان شاه یا مصدق السلطنه طرحی و برنامه ای در دست اجرا داشتند.
این پرسش ها و دهها سؤالات دیگر افکارم را مغشوش کرده و مغزم را در هم میفشرد. در این میان توصیه مؤکد باجناقم را به فراموشی سپرده، ناچار به نوشیدن ویسکی به سلامتی شاه شده بودم که معظم له خطاب به من گفت: «ریاحی کجایی، چرا توی بازی نیستی، چرا ویسکی را بو میکشی و نمی خوری؟». سپس در دیدگانم خیره شده و گویی با چشمانش سخن می گفت که اگر باجناقت ترا از سفر من مستحضر کرده است، خویشتن داری کن و بگذار این برنامه همان طوری که تنظیم گردیده است، اجرا شود.
هنوز لیوان هایمان نیمه پر بود که شاه باز هم سفارش ویسکی داد و بار دیگر خواست تا به میمنت این روز فرخنده و به سلامتی او بنوشیم.

چون ارباب به گونه آشکاری ابراز نشاط و شادی می کرد و اصرار داشت تا سخنران منحصر به فرد باشد، به ناچار با سکوت تلخی در خود فرو رفتم و در حالی که به طور مکرر به ساعتم نگاه می کردم، نگران پیشامدهای احتمالی بودم که شاه با اشاره به من گفت: «امروز به خاطر ریاحی که حواسش جمع نیست و بد بازی می کند، بازی را زودتر تمام می کنیم» و دقایقی بعد، دست شهبانو را گرفته ضمن تکان سر به عنوان خداحافظی، سالن پذیرایی را ترک کرد.
نگران از این که مادر سرنوشت آبستن چه حوادثی است و خوشحال از بازگشت به خانه و در آغوش گرفتن اطفال خردسالم، پای تلفن نشسته و خبر «محرمانه» عزیمت شاه را تا آنجا که وقت اجازه می داد و خطوط پربار تلفن یاری می کرد، به اطلاع خویشان و دوستان و آشنایان رساندم.
طولی نکشید که بازار تهران به دستور آیت الله بهبهانی بسته شد و جمع کثیری از مردم شاہ پرست پایتخت و از جمله بعضی از امرای بازنشسته ارتش، مانند سپهبد شاه بختی و سپهبد احمدی و سرلشکر گرزن و عده ای از افسران شاغل به رهبری سرهنگ عزیز رحیمی، کاخ سلطنتی را به محاصره درآورده و مانع خروج شاه گردیدند. متعاقب این
جریان، عده ای از مردم جنوب شهر نیز به سرکردگی شعبان جعفری معروف به «شعبان بی مخ» به خانه مصدق در خیابان کاخ حمله ور شده و با شکستن در ورودی، به کمک اتومبیل جیپ، قصد ورود به منزل نخست وزیر را داشتند که با دفاع مأموران انتظامی مواجه و وادار به بازگشت شدند.

به نقل از:
سراب زندگی، گوشه‌های مکتومی از تاریخ معاصر/ به کوشش مرتضی رسولی‌پور / نشر نوگل/ ۱۳۹۸/ جلد دوم /صص ۶۴ تا ۶۷.

نویسنده : محمد ترکمان
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.